زیستن زیگزاگی...

"اگر بتوانم در قلب یک انسان، گوشه ای تازه را به او بنمایانم ،بیهوده نزیسته ام. موضوع خود زندگی است ،نه شعف یا درد یا شادی یا ناشادی .نفرت به همان اندازهء دوست داشتن خوب است ، یک دشمن می تواند به خوبی یک دوست باشد.برای خود زندگی کن،زندگی ات را بزی.سپس به راستی دوست انسان خواهی شد."                                           (نامه های عاشقانه یک پیامبر، جبران خلیل جبران)

نفرت ، تنفر و حس انزجار از همدیگر به خاطر مسائل دون را این روزها به کرات مشاهده کرده ام، دلگیر شده ام ،خندیده ام به خودم ،به دیگران . مسائلی که پشیزی ارزش ندارند اینقدر بزرگ می کنیم به جای این که در صدد رفع ضعف هایمان باشیم به خودنمایی می پردازیم در حالی که این روحیات در آینده نقشی در مسیر زندگیمان بازی نمی کنند و همه این هیجانات، کاذب و خودنماییها، گذری است .به جای پرداختن به این حرفها انسان باید استاندارد های زندگیش را بالا برد و در عین تنفر دوست داشتن و ترقی رقیبش را بتواند ببیند و خشتی هر چند کم بر تعالی هستی بگذارد...                                                       

بازگشت به سوی جاده...

بعد از سه سال به دنیای بلاگ بازگشته ام، دنیا از لحاظ روابط اجتماعی متحول شده ، فیسبوک و توئیتر باعث دگرگونی وسیعی در این زمینه شده اند،به ناچار ما را هم از بلاگ دور کردند، مساله دیگر دوران فراغت از دانشگاه و انتخاب مسیر بعد از آن و ثبات و قدم برداشتن برای آینده مساله ای دیگر.

هفته پیش چاهورز بودم تخرگی (تگرگ) آمد ، آن هم در تابستان ، موجبات  هوای دل انگیز را رقم زد . سری  به سد واقع در اومحز (oomahz) زدم غروبی غم انگیز بر آن حاکم بود ولی همچنان بر دیار بی آبمان مثل ماه در آن کوه می درخشید و در ذهنم این را تداعی کرد اگر بخواهیم می توانیم آری می توانیم  هر کداممان باعث تحولی در خودمان و جامعه مان شویم.

در آخر شعری از حمید مصدق:

. . .

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت 
مي توان از ميان فاصله ها را برداشت 

. . . 

سال 88 ، سال اصلاح فرهنگ و خرافات ما

مدت طولانی نبودم ، چه کنم که دل مشغولی های دنیا وجاذبه های آن چشم و دلم را بسته و گریزان از این دنیای مجازی کرده ولی هر چقدر هم دور شده باشم ، برگشتم ...

سال قبل خوب یا بد ورق زده شد ، دفتری نو باز کرده ام و گل نرگسی روی آن ، رایحه نرگس را به فال نیک گرفته و امیدوار که سرآغاز تا پایان آن عطر آگین باقی بماند ، در دفتر قبل هم خوب داشتم هم بد ، در زمانی خوب بود و در زمانی بد ، اولش یک سیر صعودی و بعدش نزولی و در انتها صعودی و خوب و امیدوار که این نمودار تدوام دهمش در سال خورشیدی جدید.

در شش ماهی که از دیار دور بودم دو خبر ناگوار حسابی منقلبم کرد باورش سخت ولی واقعیت داشت ، از آن نمی شد فرار کرد ولی با هر سختی بود با آن ساختم ولی...

ریشه درخت دیار قطع شده بود درخت بی ریشه شاید بتواند دوباره سبز شود و شاید هم ...

اولش فکر می کردم که دیگر تمام شد همه چیز تمام شد ولی الان در سال نو دوباره امید را در چهره خودم می بینم و امیدوار که دوباره این درخت پا بگیرد وبار دهد...چیز گزافی نیست کافی است که به اطرافمان بنگریم و توانایهایمان را در یابیم آنگاه خواهیم فهمید که می توانیم.

اما دعای من در سال نو خورشیدی :

اورمزدا  قدرت تشخیص خوب یا بد را به ما عطا فرما.

اورمزدا تحمل عقاید همدیگر را به ما عطا فرما .

اورمزدا دیارمان را از نفاق ، دورویی و کینه توزی رها فرما.

اورمزدا دیارمان را بالغ فرما .

اورمزدا اندیشه نو و فکرهای خوب را جایگزین افکار پلید کن.

 

در آخر شعری از بلبل شیراز حافظ :

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم                           فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد                          من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم                             نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم  

چو در دست است رودی خوش بزن  مطرب سرودی خوش     که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

.......

اعتراف چهارمین : ضعف فرهنگی و اجتماعی دیارمان و راهکارهایش

به قول صادق هدایت در بوف کور  " در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند؛ و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تاثیر این گونه  داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید " .
هر کدام از ماها در درون خودمان با کاستی ها ، کمبودها، دلخوریها  و آلام درونی و به نوعی با یک نوع افسردگی   روبرو می شویم که به شدت درونمان ما را تحت تاثیر و وجودمان را به شدت منقلب می کند ، در این موقع دیگر عقل ما از کار می افتد و احساس جایش را می گیرد و رفتارهایی از ما سر می زند که دامنه اش نه تنها خود ما بلکه جامعه بیرون را نیز تحت تاثیر و عده ای را تحریک و به نوعی این آلام درونی ما و دلخوریهای ما در بطن جامعه نفوذ و باعث بروز کینه توزی ها و زخم هایی عمیق در آن جامعه می شود ، که تا مدت ها آن جامعه را آزار می دهد .
در دیار ما نیز از این قضیه بی نصیب نبودیم از خود سوزیها گرفته که کافی بود از یک نفر شروع شود و الگویی برای دیگران در آید و هنوز آثارش پابرجاست و دامان عده ای نا آگاه را گرفته  تا قتل و کشتارها .
به نظر من تنها راهی که می توان این درون که گاهی خبیث می شود  را تحت کنترل در آورد ، آموزش های فرهنگی و اجتماعی در درون خود خانواده ها می باشد اگر دقت کنیم در درون جامعه خودمان این قبیل اعمال توسط عده ای خاص رخ داده است که با یک نگاه کوتاه می توان فهمید که از درون خانواده مشکل داشته اند یعنی با یکسری مشکلات و ناملایمات و همچنین کمبود آگاهی از توانایی های درونی خدادای شان روبرو بوده اند  که با کمترین مشکل روحی و درونی ، نفس درونشان به دلیل ضعیف النفس بودنشان یا قوی النفس بودنشان کنترل بدنشان را در اختیار گرفته و بر عقل شان حکومت و منجر به کارهای که نباید بشود می شود .

 
حال راهکارهای من :
  1.
افزایش شادیها و مراسم های شاد در جامعه به جای توسر زدن .
 2.
آگاه شدن خانواده ها که پایه یک جامعه کوچک یعنی یک خانواده را می ریزند و نتیجه آن داشتن یک جامعه پویا و آگاه که در مسیر درست قدم بر می دارد.
 3.
برگزاری مراسم هفتگی که با دعوت کردن از سرمایه های دیارمان که کم نیستند و سخن راندن در مورد ارتقای فکری خودمان و جامعه مان .
 4.
از بین بردن خرافات تحمیل شده بر بطن جامعه با آموزش های فرهنگی.
 5.
واقف کردن جامعه از توانایی های درونیشان با دادن اعتماد به نفس به آنان و یاد دادن روش  سعی و خطا به جامعه برای آگاهی از این که در چه زمینه ای استعداد دارند و چگونه از این استعداد برای موفقیت شان استفاده کنند.
 6.
یاد دادن به جامعه که تجسس در کار دیگران و خانواده خوب نیست و به جای این کار بیاییم و خودمان را اصلاح کنیم و برای موفقیت خودمان برنامه ریزی کنیم .
 7.
همیشه از تنهایی بپرهیزیم که ریشه بسیاری از مشکلات می باشد ، فراموش نکنیم که کارهایی مانند کتاب خواندن جدا از این قضیه می باشند .
 8.
آموزش افراد تندرو که جامعه را به انحراف می کشند.
 9.  
سرگرم کردن خودمان با کارهایی از قبیل کتاب خواندن......
 10 .
آوردن بانوان در بطن جامعه که نیازمند همکاری آقایان و بالا بردن آستانه شان می باشد .
 11 .
آموزش کارهای پایه ای که مهمترین نقش را معلمان گرامی و خانواده ها بر عهده دارند.
 12 .
نهادینه کردن و الگو برداری از رفتارهای بهتر و ترزیق آن به جامعه که نیازمند یاری آن دیار می باشد.
 13.  
کمک و همیاری قشر فرهنگی ،آگاه و تحصیل کرده  به درون جامعه و  تحمل عقاید هم.
 14.
تلقین به جامعه که داشتن هدف برای هر کاری لازمه موفقیت است . انسان بدون هدف مانند سرابی است که هیچوقت به مطلوب نمی رسد.

  
راهکار هایی که بالا گفته شاید خیلی ایده آل باشند ولی اگر ذره ای به آن فکر کنیم خواهیم فهمید که چندان هم گزاف نیستند و نیاز به سرمایه و هزینه ی آنچنانی  ندارند، فقط ما باید فعل خواستن را صرف کنیم . در آخر قسمتی از شعر " آب و آتش " اخوان ثالث :
 ...
آب و آتش نسبتی دارند جاویدان
 
مثل شب با روز ، اما از شگفتیها
 
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما
 
آتشی با شعله های آبی زیبا
...

اعتراف سومین : کوچه بن بست

شعر کوچه بن بست ایرج جنتی عطایی بسیار زیبا سروده شده ، جامعه ما رو به تصویر می کشه ، بخونیدش و از لذت خوندنش بهره مند شوید:

میون این همه کوچه

که بهم پیوسته

کوچه قدیمی ما، کوچه بن بسته

دیوار کاهگلی یک باغ خشک

که پر از شعرای یادگاریه

مونده بین ما و اون رود بزرگ

که همیشه مثل بودن جاریه

صدای رود بزرگ

همیشه تو گوش ماست

این صدا لالائیه

خواب خوب بچه هاست

کوچه اما هر چی هست

کوچه خاطره هاست

اگه تشنه است اگه خشک

مال ماست

کوچه ماست

توی این کوچه بدنیا اومدیم

تو این کوچه داریم پا می گیریم

یه روز هم مثل پدر بزرگ باید

تو همین کوچه بن بست بمیریم

اما ما عاشق رودیم مگه نه؟

نمی تونیم پشت دیوار بمونیم

ما یک عمره تشنه بودیم

مگه نه؟

نباید آیه حسرت بخونیم

میون این همه کوچه

که بهم پیوسته

دست خسته ام و بگیر

تا دیوار گلی رو خراب کنیم

یه روزی

هر روزی باشه

دیر و زود

می رسیم با هم به اون رود بزرگ

می رسیم با هم به اون رود بزرگ

تنای تشنمونو می زنیم به پاکی زلال رود

به پاکی زلال رود

دست خسته ام و بگیر

دسته خسته ام و بگیر

تا دیوار گلی رو خراب کنیم

اعتراف دومین : سیاست یا فرهنگ سازی

هیچ وقت شده که فکر کنید که برای داشتن یک جامعه آگاه و پیشرفته بهتره کار سیاسی کنیم یا کار فرهنگی؟
خوب مطمئنم خیلی از ما ها تا حالا فکر نکردیم ، حدس می زنم ما ایرانی ها بیشتر از کار سیاسی خوشمون می آد تا کار فرهنگی ، لااقل اینو تاریخ می گه کافی یه قدر ما گذشته خودمون رو ببینیم تا خیلی از چیزا رو درک کنیم...
رضاخان اومد که در ایران دگردیسی نوینی رو به وجود بیاره که کاملا با متدهای غربی بخونه ولی آیا موفق بود آره مطمئنا تا اندازه ای بسیار وسیع موفق بود ، به قول پروین احمدی،  رضا شاه را باید بزرگمرد سده اخیر ایران بنامیم چون حجاب را از روی مغز ما انسانها برداشت و ما را از نظر مغزی بارور کرد ( در ظاهر از روی سر برداشت)، ولی خیلی از ما ایرانیها نتونستیم به کشف حجاب رضا خان واکنش مثبت بدیم اونم فقط فکر می کنم که جامعه ما از نظر فرهنگی آماده پذیرای این کار بزرگ نبود ، در جامعه ای که عشایرش در کوه زندگی می کردند و هیچ گونه ارتباطی با بیرونشان نداشتند یا روستا نشینانش کاملا با عقاید قدیمی خودشان رشد کرده بودند و هزاران یای دیگر ...  چگونه می توانستند پذیرای این چنین حرکت عظیمی باشند .
ولی در کل بگیریم رضاخان بسیار در این کارش موفق بود چون روشنفکران بزرگی در ایران شکل گرفتند ، ولی شاید دلیل شکست  این عقیده این بود که مردمی که در این سده یک دفعه با این قضیه روبرو شده بودند یک مقدار در آن تفریط کردند ، خوب اگر ما یک ذره فرهنگ سازی در جامعه مان به طور کامل انجام می دادیم یا به مرور این کار را انجام می دادیم راحتر مردم با این قضیه کنار می آمدند.
نکته دیگر این که ما ایرانیها عاشق بحث سیاسی هستیم غافل از این که که تا یک ملت آگاه نباشند و از مسیر بهتر شناختی نداشته باشد هیچ وقت کار سیاسی جواب نمی دهد همانطور که یک سری افراد  تحول سیاسی در جامعه انجام می دهند ولی غافل از این که هنوز افراد  بسیاری هستند که نمی توانند به این تحولات پاسخ مثبت بدهند و همین افراد زمینه ساز شکست شان می شوند و جامعه دوباره به افول کشیده می شود و دوباره همان قضیه و نقطه سر خط...
نظر شما چیه سیاست یا فرهنگ سازی؟

به ياد  " شهرام قائدي = چاهورز  "

دوست نداشتم كه اولين مطلب وبلاگم در مورد شهرام عزيز باشد ولي چه كنم كه انديشمندي بسيار بزرگ بود و بر ما حقي بزرگ لذا كمتري وظيفه خودم دونستم كه لا اقل يه خاطره كوچولو از از شهرام بذارم و به مرثيه سرايي نپردازم كه تو اين مدت بسيار به اون پرداخته شده  و به قولي بعضي از دوستان اين كار ممكنه ، خشونت رو در جامعه زياد كنه ، لذا فكر كنم همون شعر اخوان بهترين جواب براي اين حرف باشه :

در گذرگاه زمان
 خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشق ها مي ميرند
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
 و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا مي مانند

شهرام ، اخوان گفته چه شيرين و چه تلخ ولي بدون كه ماجز خاطره شيرين چيزي نداريم..........

من شهرام رو از از سال 76 شناختم ، یادمه  ، شهرام اولین سال تدریسش رو در دهبان گذروند (اگه اشتباه نكنم)، سال بعدش یعنی 76 ما کلاس پنجم معلم نداشتیم تا یه مدت آقای محمد برزکار معلم ما بود تا اینکه شهرام اومدو معلم ما شد خیلی از بچه ها رو می شناخت ولی منو نمی شناخت به من که رسید گفت اصلا تو رو نمی شناسم حتی قیافتم ندیدم حق داشت چون من زیاد از خونه بیرون نمی رفتم ، خوب گذشت و بعد از یه مدت گفت می خوام یه امتحان ریاضی بگیرم ببینم سطحتون چطوره ، اتفاقا امتحان که گرفت من تو اون امتحان از همه بچه ها بهتر شدم ، از اون به بعد شهرام رو من حساب جداگانه ای باز کرد ، اونقدر منو دوس داشت که نگو، همیشه این ور اونور از من تعریف می کرد ، با همه بچه خوب بود حتی یادمه که برای اینکه بچه های ضعیفترو یه خورده تحریک کنه که بیشتر درس بخونن هر ار چند گاهی اونا رو نماینده کلاس می کرد (در دبستان معمولا رسم بود که پسر درسخون تر نماینده کلاس بود ولی شهرام این رسمو شکست) چقدر شهرام انگیزه داشت واسه آموزش ما ، شاید باورتون نشه ولی هر روز ما رو در حسنیه حاجی امان الله که الان مسجد فاطمه شده (اون زمان خرابه ای بیش نبود) جمع می کرد که درس بخونیم تا آینده ای واسه خودمون و دهمون داشته باشیم از اون زمان اهداف بلندپروازانه ای داشت شاید خیلی از مردم هم به این کار خرده می گرفتند ولی او بزرگتر از این حرف ها بود ، یادمه اون حوالی خیاطیش یعنی خیاط شمیم که خیلی از بچه با اون خاطره دارن ( تبلیغ روی پیرهن تیم وحدت نیز بود)رو نیز افتتاح کرد تا بتونه کمک خرجش باشه ما کوچیک بودیم اون موقع خیلی از اون مسائل رو نمی دونستیم....باور کنید بهترین دوران زندگی تحصیلی ام اون موقع بود هیچ وقت اون دوران رو فراموش نمی کنم ، پنجم دبستان شهید توانا ی ما گذشت ما نمونه شهید فراست لار قبول شدیم (راهنمایی) و بعدش هم نمونه شهید نصیری لار (دبیرستان) و تو این مدت یه خورده از هم دور بودیم ، ولی خونی که اون تو پنجم دبستان به من ترزیق کرد خونی بود که تا حالا منو سرپا نگه داشته ، بی تردید اگه اون نبود من نیز وجود نداشتم
شهرام تو هیچ وقت از ذهن ما نحواهی رفت،امیدوارم روح بلند پروازت ما انسانهای پلید ، دو رو ، پر تزویر و کینه توز رو ببخشه ؛ انسان از همون زمان آدم و حوا ناداونیشو نشون داد و تو نیز نادانی ما رو به خاطر انسان بودنمون ببخش .
شهرام جان ،دلم می خواست یه روز زحماتتو لا اقل در حق خودم جبران كنم ولی  چه كنم ،مثل اين كه من لیاقت بزرگمردي چون تورو  نداشتم...

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

روحش شاد در پناه اورمزد

دني


اعتراف آغازين

بالاخره وبلاگ من هم راه اندازي شد آن هم به اسم اعتراف چاهورز ، بله درست مي بينيد اعتراف اون هم از نوع چاهورزيش . بله دوستان من به اين اسم وبلاگمو نامگذاري كردم كه بتونم اعترافات دروني خودم و جامعه رو بيان كنم شايد كه تا اندازه اي و شايد به اندازه ذره اي خودم رو خالي كنم ، به هر دري زدم نتونستم عقده هام رو خالي كنم ، آخرين راهي كه به فكرم رسد همين وبلاگ نويسي بود ، اميدوارم كه در اين راه بتونم دري به روي مشكلات باز كنم و صداي خودم رو برسونم ، حسن ختام من قسمتي از شعر ""ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد""   فروغ  مي باشد:

...

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه ها باد می آمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد
باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار ” آن شراب مگر چند ساله بود ؟ ”
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

...