به ياد  " شهرام قائدي = چاهورز  "

دوست نداشتم كه اولين مطلب وبلاگم در مورد شهرام عزيز باشد ولي چه كنم كه انديشمندي بسيار بزرگ بود و بر ما حقي بزرگ لذا كمتري وظيفه خودم دونستم كه لا اقل يه خاطره كوچولو از از شهرام بذارم و به مرثيه سرايي نپردازم كه تو اين مدت بسيار به اون پرداخته شده  و به قولي بعضي از دوستان اين كار ممكنه ، خشونت رو در جامعه زياد كنه ، لذا فكر كنم همون شعر اخوان بهترين جواب براي اين حرف باشه :

در گذرگاه زمان
 خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشق ها مي ميرند
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
 و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا مي مانند

شهرام ، اخوان گفته چه شيرين و چه تلخ ولي بدون كه ماجز خاطره شيرين چيزي نداريم..........

من شهرام رو از از سال 76 شناختم ، یادمه  ، شهرام اولین سال تدریسش رو در دهبان گذروند (اگه اشتباه نكنم)، سال بعدش یعنی 76 ما کلاس پنجم معلم نداشتیم تا یه مدت آقای محمد برزکار معلم ما بود تا اینکه شهرام اومدو معلم ما شد خیلی از بچه ها رو می شناخت ولی منو نمی شناخت به من که رسید گفت اصلا تو رو نمی شناسم حتی قیافتم ندیدم حق داشت چون من زیاد از خونه بیرون نمی رفتم ، خوب گذشت و بعد از یه مدت گفت می خوام یه امتحان ریاضی بگیرم ببینم سطحتون چطوره ، اتفاقا امتحان که گرفت من تو اون امتحان از همه بچه ها بهتر شدم ، از اون به بعد شهرام رو من حساب جداگانه ای باز کرد ، اونقدر منو دوس داشت که نگو، همیشه این ور اونور از من تعریف می کرد ، با همه بچه خوب بود حتی یادمه که برای اینکه بچه های ضعیفترو یه خورده تحریک کنه که بیشتر درس بخونن هر ار چند گاهی اونا رو نماینده کلاس می کرد (در دبستان معمولا رسم بود که پسر درسخون تر نماینده کلاس بود ولی شهرام این رسمو شکست) چقدر شهرام انگیزه داشت واسه آموزش ما ، شاید باورتون نشه ولی هر روز ما رو در حسنیه حاجی امان الله که الان مسجد فاطمه شده (اون زمان خرابه ای بیش نبود) جمع می کرد که درس بخونیم تا آینده ای واسه خودمون و دهمون داشته باشیم از اون زمان اهداف بلندپروازانه ای داشت شاید خیلی از مردم هم به این کار خرده می گرفتند ولی او بزرگتر از این حرف ها بود ، یادمه اون حوالی خیاطیش یعنی خیاط شمیم که خیلی از بچه با اون خاطره دارن ( تبلیغ روی پیرهن تیم وحدت نیز بود)رو نیز افتتاح کرد تا بتونه کمک خرجش باشه ما کوچیک بودیم اون موقع خیلی از اون مسائل رو نمی دونستیم....باور کنید بهترین دوران زندگی تحصیلی ام اون موقع بود هیچ وقت اون دوران رو فراموش نمی کنم ، پنجم دبستان شهید توانا ی ما گذشت ما نمونه شهید فراست لار قبول شدیم (راهنمایی) و بعدش هم نمونه شهید نصیری لار (دبیرستان) و تو این مدت یه خورده از هم دور بودیم ، ولی خونی که اون تو پنجم دبستان به من ترزیق کرد خونی بود که تا حالا منو سرپا نگه داشته ، بی تردید اگه اون نبود من نیز وجود نداشتم
شهرام تو هیچ وقت از ذهن ما نحواهی رفت،امیدوارم روح بلند پروازت ما انسانهای پلید ، دو رو ، پر تزویر و کینه توز رو ببخشه ؛ انسان از همون زمان آدم و حوا ناداونیشو نشون داد و تو نیز نادانی ما رو به خاطر انسان بودنمون ببخش .
شهرام جان ،دلم می خواست یه روز زحماتتو لا اقل در حق خودم جبران كنم ولی  چه كنم ،مثل اين كه من لیاقت بزرگمردي چون تورو  نداشتم...

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

روحش شاد در پناه اورمزد

دني


اعتراف آغازين

بالاخره وبلاگ من هم راه اندازي شد آن هم به اسم اعتراف چاهورز ، بله درست مي بينيد اعتراف اون هم از نوع چاهورزيش . بله دوستان من به اين اسم وبلاگمو نامگذاري كردم كه بتونم اعترافات دروني خودم و جامعه رو بيان كنم شايد كه تا اندازه اي و شايد به اندازه ذره اي خودم رو خالي كنم ، به هر دري زدم نتونستم عقده هام رو خالي كنم ، آخرين راهي كه به فكرم رسد همين وبلاگ نويسي بود ، اميدوارم كه در اين راه بتونم دري به روي مشكلات باز كنم و صداي خودم رو برسونم ، حسن ختام من قسمتي از شعر ""ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد""   فروغ  مي باشد:

...

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه ها باد می آمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد
باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار ” آن شراب مگر چند ساله بود ؟ ”
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

...