به ياد " شهرام قائدي = چاهورز "
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشق ها مي ميرند
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا مي مانند
شهرام تو هیچ وقت از ذهن ما نحواهی رفت،امیدوارم روح بلند پروازت ما انسانهای پلید ، دو رو ، پر تزویر و کینه توز رو ببخشه ؛ انسان از همون زمان آدم و حوا ناداونیشو نشون داد و تو نیز نادانی ما رو به خاطر انسان بودنمون ببخش .
شهرام جان ،دلم می خواست یه روز زحماتتو لا اقل در حق خودم جبران كنم ولی چه كنم ،مثل اين كه من لیاقت بزرگمردي چون تورو نداشتم...
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
روحش شاد در پناه اورمزد
دني