بالاخره وبلاگ من هم راه اندازي شد آن هم به اسم اعتراف چاهورز ، بله درست مي بينيد اعتراف اون هم از نوع چاهورزيش . بله دوستان من به اين اسم وبلاگمو نامگذاري كردم كه بتونم اعترافات دروني خودم و جامعه رو بيان كنم شايد كه تا اندازه اي و شايد به اندازه ذره اي خودم رو خالي كنم ، به هر دري زدم نتونستم عقده هام رو خالي كنم ، آخرين راهي كه به فكرم رسد همين وبلاگ نويسي بود ، اميدوارم كه در اين راه بتونم دري به روي مشكلات باز كنم و صداي خودم رو برسونم ، حسن ختام من قسمتي از شعر ""ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد""   فروغ  مي باشد:

...

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه ها باد می آمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد
باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار ” آن شراب مگر چند ساله بود ؟ ”
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

...